تبليغاتX
ش ا ع ر د ی م ا ه

ش ا ع ر د ی م ا ه

شعروترانه

 

در كوچه هاي شهر تو را جار مي زنم

حاشا نمي كنم به تو عاشق ترين زنم

 

اي فرصت صميمي لبخند و شور و عشق

با بودنت هميشه پر از شوق بودنم

 

در گيسوان جاري من موج مي زند

يك قامت رها شده در سايه روشنم

 

حالا اسير وسوسه ي چشم من تويي

حالا اسير جذبه ي آغوش تو منم

 

طعم غليظ وسوسه مي بارد از لبت

مستي هنوز از تب عرياني تنم

 

با تو براي آنكه زمان كم نياورم

بر تار و پود عقربه ها تار مي تنم...




نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 15:13 توسط ن گ ا ر ج م ش ی د ن ژ ا د| |

تا كي به روي چشم هايم مي شوي آوار

كابوس شوم سال ها دست از سرم بردار

 

تصوير گنگي در نگاهم نقش مي بندد

يك سايه روي سايه ام افتاده است انگار

 

يك سايه، نه يك عنكبوت خسته ي عريان

با پود رخوت مي تند دور دهانم تار

 

لبريزم از وحشت به دادم مي رسي يا نه؟

آه اي نگاه مهربان از غزل سرشار

 

بعد از تو سهم ام از تمام زندگي اين است

اين سايه اين آينه ي دق روي اين ديوار



نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 22:35 توسط ن گ ا ر ج م ش ی د ن ژ ا د| |


  از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

                                  با مردم بی درد،ندانی که چه دردی ست                 

مهرداد اوستا





بگذر زمن... گذشته ی نا آشنای من

بگذر، تو را به هر چه غزل ،بی وفای من

 

آن خاطرات مرده ی دلگیر مال تو

این واژه های زخمی تنها برای من

 

یادش به خیر؟ آن همه احساس بی دریغ

در شعله های عشق تو رقص رهای من

 

یادش به هر چه!!!پشت همین بغض بی غزل

گم شد شبی حوالی تو رد پای من

 

حالا چرا دوباره هوایی شده د لت؟

حالا چه شد ؟دوباره شدی آشنای  من؟

 

سیبم؟؟؟...ولی به دست تو افتادنم محا ل

دل خوش نکن به ناز من وعشوه های من

 

من می گریزم از قفست ،تنگ یک غروب

یعنی تمام ، عشق تو و ماجرای من


نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 11:48 توسط ن گ ا ر ج م ش ی د ن ژ ا د| |


 

                        آخر غزل بالا، چه مي خواهي توازجانم

رحم ات نمي آيد بر اين دنيا ی ويرانم؟

 

كابوس شوم بي تو بودن، بازهم امشب

قد مي كشد در قاب وهم انگيز چشمانم

 

وامانده ام در برزخ گوري اساطيري

از سرنوشتم از خودم از تو گريزانم

 

من باخودم درگيرم و عمريست مي بينم

در من نمي گنجد شعور روح عريانم

 

دست از سراين خسته ي بي ماجرابردار

من با خودم درگيرم و اين است تاوانم







نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 23:20 توسط ن گ ا ر ج م ش ی د ن ژ ا د| |

دلگيرم از تمام خودم از زمان، زمين

از تو همیشه مثل خودم با دلم عجين

 

اين روزهاي بي غزل، اين روزهاي تلخ

مي خواستم كنار تو باشم، فقط همين!

 

يك شب بيا و در تب اين وهم دوردست

از چشم من ستاره بنوش و غزل بچين

 

يك شب كنار پنجره ي خاطراتمان

شايد دوباره -تو، من -من، تو...

 

شايد که عاشقانه شود روزگارمان

اما، نيامدي كه ببيني من اينچنين :

 

بيهوده بر مدار خودم چرخ مي زنم

كي مي رسي به داد من اي فصل چندمين ?...


نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 18:21 توسط ن گ ا ر ج م ش ی د ن ژ ا د| |


آخرين مطالب
» ...
» آوار
» قفس
» برزخ
» فصل چندمین

Design By : RoozGozar.com